وقتی فردا مشخص نیست، چرا باید امروز برای کنکور درس بخوانم؟
در فرهنگ آموزشی، ما یاد گرفتهایم که درس خواندن پلی است برای رسیدن به یک «آیندهی روشن». اما وقتی دیوارها بلند میشوند و افق پیش رو در غباری از ابهام فرو میرود، این منطق قدیمی از کار میافتد. دانشآموزی که نمیداند فردا چه شکلی است، حق دارد از خود بپرسد: «این کلماتِ روی کاغذ، چه دردی از من دوا میکنند؟»
راستش اصلاً عجیب نیست اگر این روزها کتابت را باز کنی و بعد از نیم ساعت ببینی هنوز همان خط اول هستی. این «نبودنِ تمرکز»، تقصیر تو نیست؛ واکنشِ طبیعیِ آدمیزاد است به روزهایی که همه چیزش با همیشه فرق دارد. در این یادداشت، نمیخواهیم از آن جملات انگیزشیِ کلیشهای بگوییم که «بجنگ و موفق شو!»؛ فقط میخواهیم کمی کنار هم بنشینیم و ببینیم در این شرایط چطور میتوانیم از جاده خارج نشویم.
۱. پذیرشِ این «حالِ نامعلوم»
گاهی بزرگترین فشار را خودمان به خودمان میآوریم؛ چون انتظار داریم در یک وضعیت غیرعادی، کاملاً عادی رفتار کنیم. اما واقعیت این است که تو ربات نیستی. اگر امروز حوصلهی هیچ فرمولی را نداری، یا اگر مدام چشمت به گوشی میرود تا ببینی دنیا چه خبر است، به خودت حق بده.
اولین قدم برای ادامه دادن، این است که با خودت مهربان باشی. به جای اینکه مدام به خاطر «نخواندن» خودت را سرزنش کنی، قبول کن که الان در حال عبور از یک گردنهی سخت هستی. همین که هنوز به فکرِ یاد گرفتن هستی، یعنی خیلی جلوتری.
۲. درس خواندن؛ پناهگاهی در میانه آشوب
بیایید یک لحظه به درس خواندن متفاوت نگاه کنیم. شاید این روزها کتاب، دیگر راهی برای رسیدن به یک شغل یا رتبه نباشد؛ بلکه یک «پناهگاه» باشد. وقتی دنیای بیرون پر از سوالهای بیجواب است، دنیای فیزیک، ادبیات یا هنر، قوانینی دارد که تغییر نمیکنند.
غرق شدن در حل کردن یک مسئله یا تحلیل یک شعر، میتواند برای یک ساعت هم که شده، ذهن تو را از اخبار و ابهامات جدا کند. این نه یک فرار، بلکه یک «فرصت برای تنفس» است. بگذار کلمات مثل یک پیله دورت را بگیرند تا کمی از اضطرابِ محیط دور بمانی.
۳. قانونِ «فقط ۵ دقیقه»
در شرایطی که آینده معلوم نیست، فکر کردن به اهداف بزرگ (مثل کنکور یا امتحان نهایی) آدم را فلج میکند. پس دوربین را از روی آینده بردار و بگذار روی همین لحظه.
به جای اینکه بگویی «باید امروز سه فصل بخوانم»، به خودت بگو «فقط ۵ دقیقه کتاب را باز میکنم». معمولاً سختترین بخش کار، همان شروع کردن است. وقتی آن سدِ اولیه بشکند، ذهن کمکم با محیط جدید رفیق میشود. اگر هم بعد از ۵ دقیقه واقعاً نشد، حداقل تو تلاش کردهای و این ارزشمند است.
۴. آگاهی، تنها داراییِ ماندگار
شاید بپرسی «در دنیایی که هیچ چیزش قطعی نیست، چرا باید وقتم را تلفِ یادگیری کنم؟». جوابش شاید این باشد: هر چیزی را که بشود از آدم گرفت، «فهمیدن» را نمیشود.
آنچه تو در این روزهای سخت یاد میگیری، فقط فرمول و لغت نیست؛ تو داری یاد میگیری که چطور میان طوفان، سرت را بالا نگه داری. این «تابآوری» که الان تمرین میکنی، در هیچ کلاس درسی تدریس نمیشود، اما تمام زندگیات را خواهد ساخت. دانشی که در سختی به دست بیاید، ریشههای عمیقتری دارد.
۵. هوای همدیگر را داشته باشیم
در تنهایی، غولِ نگرانی بزرگتر به نظر میرسد. اگر میبینی همکلاسیات هم مثل تو کلافه است، گاهی با هم گپ بزنید. نه برای اینکه نالههایمان را بیشتر کنیم، بلکه برای اینکه به هم یادآوری کنیم که «ما با هم در این مسیر هستیم». گاهی یک تماس کوتاه و گفتن اینکه «من هم امروز نتوانستم تمرکز کنم»، بارِ بزرگی را از روی دوش هر دو نفر برمیدارد.
حرف آخر با تو دوست من…
لازم نیست هر روز عالی باشی. لازم نیست هر روز قهرمان باشی. همین که اجازه نمیدهی شعلهی کنجکاوی و یادگیری در وجودت کاملاً خاموش شود، یعنی داری بزرگترین کارِ ممکن را انجام میدهی.
بنویس، بخوان و یاد بگیر؛ نه فقط برای نمره، بلکه برای اینکه به خودت ثابت کنی تو از شرایطی که در آن هستی، بزرگتری.